شاعرم که شاعرم
لباساش رو در آورود و روی تخت دراز کشید . چشماش رو بست و به فکر فرو رفت. با صدای در به خودش اومد. باور نمی کرد :یه قیافه آشنا ... برگرفته از وبلاگ تو بودی. مادرت هم بود. خواهراتم بودن. زن عشق می کارد و کینه درو می کند... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر... می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی... برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی...در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو... او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی... او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی... او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد... او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی... او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر.... و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد... و قرن هاست که او عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع. قلب مرد سینه ای را به یاد می آورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند... و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد...! *علی شریعتی* اما عجیب رود به دریا رسید ورفت موسی عصاش را سر ما ها شکست ورفت وقتی که دید کار من و تو نمی شود ایوب بر خلاف همیشه خودش را به خواب زد قوم یهود بود سراسر شلوغ بود موسی عصای معجزه اش را غلاف کرد دیگر خودم به جای خدا خالق توام حسین پارسا دنیا خراب شد پر مجنون اجق وجق سیامک بهرام پرور (آنتوان چخوف) ۱۳ اکتبر ۱۵ اکتبر ۱۶ اکتبر ۱۷ اکتبر ۱۸ اکتبر ۱۹ اکتبر
اول از همه برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ، و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ، و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ، و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی . آرزومندم که اینگونه پیش نیاید ....... اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی . برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ، از جمله دوستان بد و ناپایدار ........ برخی نادوست و برخی دوستدار ........... که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد . و چون زندگی بدین گونه است ، برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی ...... نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ، که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد ..... تا که زیاده به خود غره نشوی . و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری ..... تا در لحظات سخت ، وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است، همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد . همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ، نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ........ چون این کار ساده ای است ، بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند ..... و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی . و امیدوارم اگر جوان هستی ، خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی ...... و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ، و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی ........... چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابد . امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد ..... چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت .... به رایگان ...... امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی ..... هر چند خرد بوده باشد ..... و با روییدنش همراه شوی ، تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد . به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی ..... و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی : " این مال من است " ،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است ! و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی .... و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ، که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ، باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ، دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...................... ویکتور هوگو دنیا را بد ساختند... کسی را که دوست داری دوستت ندارد کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نداری اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم آیین زندگانی به هم نمیرسند و این رنج است زندگی یعنی این! معلم شهیدم علی شریعتی
- آخه تا کی میخوای به این ادا اطوارات ادامه بدی یه شب که بیشتر نیست
- آخه من بهش قول دادم
- بازم داره تکرار میکنه مثلا اومدی دوبی که فراموشش کنی
- درسته که اون منو ول کرد ولی من که ...
- حالا تو برو تو نخواستی بیا بیرون . خوش بگذره ! مواظب کمرت هم باش!!!

من که اومدم، همه به من نگاه کردین. من به تو گفتم:
- باباتُ کشتن.
مادرت دودستی زد به سرش و غش کرد. شیون و ضجه همه بلند شد.
تو اشکاتُ پاک کردی. اما هر چی پاک کردی، بازم صورتت پر از اشک بود. گفتی:
- کجا... کجا بود... بالاخره چی شده... بابا رُ کی کشت؟
گفتم:
- نزدیکیای تهرون. توی کوهها. یعنی منم بودم، بابات با دوربین سیاهه که الانه گمش کردیم، نیگا کرد.
داد منم نیگا کردم. اما عجب چاق بود، عینهو گاو.
بهش گفتم:
- ما که نمیتونیم اینُ بزنیم.
بابات خوشحال بود. گفت: «بیا بریم بابا.»
من گفتم:
- خسرو خان، صلاح نیست. اینجا نمیشه. میافتیم تو هچل.
راستش خیلی ترسیده بودم. حقم داشتم. با اون سر و صدائی که بابات
راه انداخته بود و اون تابلوها و سیمخاردارا، از ترس لرزم گرفته بود. گفت:
- مرد نباید بترسه. اگه دلت هوای کباب دل و جیگر قوچ کرده، بیا بریم.
گفتم:
- خسرو، اگه نشد چی؟
گفت: «نشد که نشد. همه کارا که نباید بشه.
آدم باید بره، اگه به مقصد رسید که رسید. اگه نرسید نفر بعدی میرسه.»
دل تو دلم گذاشت. پای تپه اول که نشسته بودم، جای پوتین هم دیده میشد. خیلی زیاد. گفتم:
- خسرو خان، من از گوشت شکار گذشتم. بیا بریم.
همون نون و پنیر میارزه به اینهمه گرفتاری که میخواد بیاد سرمون.
گفت: «بیا بریم مرد. آخه باید معلوم بشه که وجود داری و هستی. باید همه بدونن که یه نفر آدم زنده هم وجود داره. اگه خسته شدی، یه حرفی. اما توی دل مرد نباید ترس و لرز باشه.»
دیگه حسابی خجالت کشیدم و جلوی بابات خودی نشون دادم و جلو افتادم.
مادرت دیگه دودستی نمیزد تو سرش و نفرین نمیکرد.
غش کرده بود و افتاده بود رو متکاها. تو به من گفتی:
- بیا تو، کمک کن.
من اومدم توی اتاق، مادرتُ خوابوندیم رو زمین. تو یه کاسه آب پاشیدی رو صورتش،
مادرت چشمشُ وا کرد و دوباره گریهزاری شروع شد.
تو هنوز بیست سالت نشده بود. هنوز جوون بودی. گفتی:
- بریم اتاق بالا.
رفتیم بالا. توی پلهها تو گفتی:
- بعدش چی شد.
گفتم:
- بابات از کوه رفت بالا. دوربین و تفنگشُ انداخت گردنش، از کوه بالا رفت
. من از تنگه رفتم. سه- چهار ساعتی نگذشته بود.
انگار بابات یه دسته قوچ لب چشمه دیده بود. منم دیدمشون.
من از سایهاش فهمیدم که بابات تفنگشُ قراول رفته بود.
صدای تیر که بلند شد، من خیال کردم بابات زده، اما قوچها در رفتن.
صدای ناله بابات بلند شد، گفت آخ. بعد صدای حرف چند نفرُ شنیدم.
هنوز سرمُ بلند نکرده بودم که بابات از لبه تیغ کوه مثل یه تیکه گوشت افتاد پائین.
جلو پای من افتاد. وقتی افتاد، چشمشُ وا کرد، به من نیگا کرد و
به زحمت گفت "حمید، منُ کشتن. اما به رفاقتمون قسمت میدم
به پسرم بگو همین تفنگُ برداره بیاد همینجا شکار." تفنگش سالم بود.
خط بهش نیفتاده بود. بابات دیگه حرفی نزد، مُرد.
تفنگُ ورداشتم، گذاشتم زیر سایه کوه. نعش بابات جلوم بود.
چیکار میتونستم بکنم. فقط گریه میکردم. هنوز حالم روبهراه نشده بود.
نشسته بودم که دیدم اینور تنم سوخت و صدای گوله پیچید تو گوشم.
دیگه هیچی نفهمیدم. وقتی بههوش اومدم، خودمُ رو تخت مریضخونه دیدم.
یکماه و نیم کشید تا اومدم بیرون، آخه گوله بدجوری کتفمُ برده بود.
وقتیکه آزاد شدم، ازم امضا گرفتن. اول نمیخواستم امضا کنم.
اما دست خودم نبود و تعهدنامه رُ امضا کردم. خیلی دلم میخواست که نمیکردم.
ولی آخرش کردم. دیدم اگه بخوام جلوشون وایستم، حریف نمیشم.
غیر از این واسه بابات هنوز گریه در گلوم بود.
غصه تفنگ هنوز از سرم نپریده بود. تا چند وقت داشتم دوا درمون میکردم.
وقتی بهت گفتم باباتُ اینجوری کشتن، تو گفتی:
- شکایت میکنم، پدرشونُ درمییارم.
گفتم:
- از کی شکایت میکنی؟ از خودشون به خودشون؟ فایده نداره.
اما کردی. به همه جا نوشتی. اما چی شد؟ تو اونجائی و من اینجا.
یه دفعه بهت گفتم که نکن، گور باباشون.
بابات که زنده نمیشه. این شکایتا هم که کاری از پیش نمیبرن.
وقتی من خونه رُ فروختم و اومدم خونه شما، یعنی خودتون خواسته بودین.
یک هفته بعد از اومدن من بود که اومده بودی خونه ما، دخترم درُ برات وا کرده بود.
من نبودم. تو توی اتاق بالا نشسته بودی که من اومدم.
تو توی یه عالم دیگهئی بودی. سرسنگین و آشفته بودی. گفتی:
- حمید آقا، ما فقط شما رُ داریم. هر چی باشه فقط شما با اون خدا بیامرز مثل دو تا داداش بودین
. مادرم گفته به شما بگم که یا خونه ما رُ بفروشین، یا خونه خودتونُ.
پولشُ سرمایه کنین، یه خرجی در بیاد همه با هم بخوریم. زندگیمون یکی بشه.
من اول فکر کردم شاید نتونم .
اما غیرتم قبول نکرد. آخه تو اون موقع دانشگاه میرفتی. گفتم:
- من که حرفی ندارم.
من از خدا میخوام. هنوز دستم زیر سنگه. همین روزا این کارُ میکنیم.
یک ماه به عید مونده بود که خونه خودمُ فروختم، اومدیم خونه شما.
گفتم من که پسر ندارم براش خونه زندگی بذارم. چهار تا دختر دارم که
میرن خونه شوهر. دیدی که غیر اولی همه رفتن.
کجا رفتن؟ وقتی نه پدر بود و نه مادر، دیگه چی میشه؟ اسبابکشی کردم.
با یک تاکسیبار کوچیک. چیزی که نداشتیم. چنا تا تیکه خرت و پرت.
اما هیچ تو این فکرا نبودیم که بیان دنبالم. اومدن.
یه نصفهشبی اومدن و پابرهنه منُ از خونه کشیدن بیرون و بردن.
خودت که بودی و دیدی حتا لباسمُ نذاشتن بپوشم. خوابآلو بودم.
رئیسشون گفت: «مردیکه پدرسوخته، رفیقتُ کشتی.
یک مأمور دولتُ هم در حال انجام وظیفه نابود کردی و میخوای خونه زندگی یتیمای رفیقتُ صاحاب بشی؟»
بعد به مأمورا نیگاه کرد و گفت: «ببرینش پدرسوخته رُ.»
چه کاری از دستم ساخته بود؟ هیچی. سه ماه از مدت زندونیم گذشته بود.
تو همیشه میاومدی و سرکشی میکردی. وقتی یاد اون موقعها میافتادم
که با بابات میرفتیم شکار و با هم بودیم، بغض گلومُ میگرفت.
دلم واسه همهتون تنگ میشد. خب باز خوب بود این آخر سری من یه ماشین
خریده بودم و کار میکردم. یه چیزی درمیآوردم، همه با هم میخوردیم.
تو هم دانشگاه میرفتی. اما دیدی چه بلائی سرمون اومد؟ خودت باعث شدی.
گفتم که شکایت نکن. کردی. گفتم نرو شکار، رفتی. اما به جای شکار،
میدونی چی زدی؟ نفهمیدن کار تو بوده. منُ گرفتن.
منم زیر بار نرفتم، اما تو رُ لو ندادم. بعد از یه مدت که از زندونیم گذشته بود،
دادگاهی شدم. توی جلسه دادگاه تو دختر بزرگمُ که حالا زنت شده، آورده بودی.
دیدین که برام ابد بریدن. خودمم نفهمیدم از کجا خوردم.
اما یادم نمیره قبل از اینکه من و بابات دنبال قوچ، همون قوچ چاقه بریم،
من با مشت زده بودم تو ی دماغ یه ژاندارم و قنداق تفنگشُ از کمر شیکسته بودم. آخه بابات شیرم کرده بود.
اون اواخر تو دانشگاهت تموم شده بود. گاهگداری دست بچهها رُ میگرفتی و میآوردی اینجا ملاقاتی.
منم خوشحال میشدم. تا اینکه دوباره رفته بودی شکار. جواز نداشتی.
با هفتتیر کمری رفته بودی. همون جائی که بابات مُرد.
من بهت گفته بودم که بری، ولی چرا تنها؟ نشسته بودی سر قبر بابات که سایه یک آدم دیده بودی.
تو از همون زیر سایه، نشون گرفته بودی و یارو رُ انداخته بودی.
وقتی صدای تیر بلند شده بود، ریخته بودن که تو رُ بگیرن، تو یکی دیگه رُ هم زده بودی
و دست راست خودت گوله ورداشته بود و افتاده بودی.
بعد از بیمارستان یکراست آوردنت زندون.
به مادرت گفتم که ماشینُ فروخت و آنقدر حق حساب داد تا من و تو رُ انداختن توی یک بند.
اول که اومدی، نشناختمت. تمام تنت کبود بود و صورتت انگاری باد افتاده بود.
چشم چپت آسیب دیده بود و زبونت لکنت داشت. با اون فحشهائی که داده بودی،
شکنجهات داده بودند و برات ابد بریده بودن. نمیدونستم چطور شد که حکم اعدامتُ لغو کردند.
تو روی دیوار همینجا نقاشی میکردی و عکس شکار میکشیدی.
یه جوری بودی. روی تخت میافتادی و با دستت نشونه میگرفتی و شکار میزدی.
یکبار عکس باباتُ کشیدی که دستشُ دراز کرده بود که پای یه شکارُ بگیره،
اما دستش نمیرسید. داشت به تو نگاه میکرد و میخندید. انگاری ازت رضایت داشت. یکبار گفتی:
- اگه بابام زنده بود، ما با هم دیگه بهترین شکارچیای دنیا بودیم.
اما نمیدونم واسه چی به من گفتی:
- هر وقت آزاد شدی برو شکار.
آخه تو که میدونستی من دیگه تفنگ ندارم.
شکار
از عباس معروفی
«معجزه»
او قول داده بود که لیلا نمی رود
مال من است بی من از اینجا نمی رود
او گفته بود آدم و حوّاش می شویم
سوگند خورده بود که فرداش می شویم
او قول داده بود که موسی رفیق ماست
عیسی شهود پاکّی دامان ما دوتاست
ایوب را به خا طر ما آفریده است
کشتیّ نوح را طرف ما کشیده است
ترسی نداشتیم که از بت پرست ها
مردی تبر به دست فرستاد پیش ما
او قول داده بود فقط عاشق منی
علم منی شعور منی منطق منی
آخر خداست هر چه بخواهد چه خوب ، بد
بی اذن او که رود به دریا نمی رود
بر صورت زمخت زمین پا کشید و رفت
فردا رسیده است تو رفتی بدون من
حالا تویی که تشنه ترینی به خون من
فردا رسید آدم و حوا تمام شد
« لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد
لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد
دیگر تمام شد گل سرخم تمام شد »
با هر دو دست زد سرمان را شکست ورفت
از روی عرشه نوح خودش را به خواب زد
آتش کشید در من و باران نزول شد
عیسی زبان گشود که لیلا دروغ بود
دیشب خدا به ضعف خودش اعتراف کرد
از این به بعد مثل خدا عاشق توام
: اقراء به نام هر چه نمیدانی ازغزل
لیلای من نگو که پشیمانی از غزل
اقراء به نام لیلی و مجنون که قرن هاست
تمثیل های واقعی اشتیاق ماست
لیلا تو اولین زن مبعوث عالمی
چشم حسود کور تو ناموس عالمی
از ابرها بخواه که باران بیاورند
حالا بلند شو همه ایمان بیاورند
از سرزمین ابرهه تا فیل می وزد
از روشنای چشم تو انجیل می وزد
حالا حجاز دامنه ی روسری توست
این سرزمین بچّگی و مادری ی توست
با پیروان واقعی ات خالصانه باش
تبلیغ عشق کن غزلی عاشقانه باش
بیت المقدس تو همین چشمهای توست
عشق آفریدگار تو هست و خدای توست
دور خودت بچرخ و خودت را طواف کن
دور لبان صورتی ات اعتکاف کن
لبیک لا شریک لبت جز من و خودت
لبیک لا شریک لبت جز من و خودت
لبیک لا………………………………
لیلای لنز سبز افاده طبق طبق
دستان لاک خورده ی شیرین قرار کوه
دستان دخترانه ی فرهاد شق و رق
کو کفش آهنی تو...وامق عصات کو؟
با کفش قیصری پی عذرا تتق تتق
خسرو نشسته است و به چالش کشیده است
تقدیر خویش را سر یک فال با ورق
بی بی دل تک گشنیز...آس دل
سرباز خواجه مان که ولی باز هم دمغ
پک میزند به پیپ مدل انگلیسی اش
مز مزه میکند دوسه تا استکان عرق
رقصی چنین میانه ی میدانش آرزوست
یک دست جام باده و یک دست زرورق
بی بی چه...چه آس دلی...زلف یار چه؟
قانون سرخ دل شده عطف به ما سبق
قانون سرخ دل شده عطف به ما...همین؟
چشمان من فلق شده چشمان تو شفق
من ها تو ها...همین تو و من های سوخته
مانند طعم فاجعه تلخ است حرف حق
انی اعوذبک به دوچشمان کافرت
تنها پناه من بک من شر ما خلق
امروز بیاندازه خوشحال هستم... زیرا سرانجام عشق بهسراغ قلب من آمد. چشم حسود کور... باور کردنی نیست. حالا دیگر همه چیز در نظرم عوض شده است... امروز از صبح زود، جلو پنجره اتاقم مردی بلند قد و مو سیاه پیدرپی به اینسو و آنسو میرود. سبیلهای خیلی قشنگی دارد! چند روزی است که از صبح تا تاریک شدن هوا، جلو پنجره اتاق من پرسه میزند و مرتبا بهطرف پنجره نگاه میکند و من ظاهرا به او بیتوجه هستم و هیچ اعتنایی به نگاههای او ندارم.
امروز از سپیده صبح تا شب، باران مثل سیل از آسمان به زمین فرو میریخت ولی آن مردک بیچاره مانند روزهای پیش، صبح زود خودش را بهمقابل پنجره اتاق رسانده بود و طبق معمول درحال قدم زدن بود. دلم برایش سوخت و برای آنکه او را دلگرم کرده باشم و همچنین بخاطر تشویقش، چشمکی زدم و بوسهای روی هوا برایش پرتاب کردم. او با تبسم شیرینی به بوسه من پاسخ داد. من نمیدانم که او کیست. خواهرم «واریا» فکر میکند که آن مرد مو سیاه عاشقش شده است. به همین جهت امروز به من گفت: «بخاطر عشق من است که او در زیر باران ایستاده و با وجود آنکه تمام هیکلش خیس شده باز هم از جلو پنجره دور نمی شود...» اما به نظر من «واریا» دختر بیکلهای است. آخر چطور امکان دارد که مرد مو سیاهی، یک دختر چشم و ابرو مشکی را دوست داشته باشد. مادرم از قضیه آگاه شده است. ما (من و واریا) بدستور او بهترین لباسهای خود را به تن کردیم و سر و صورت خودمان را به بهترین وجه آرایش نمودیم و آنگاه جلو پنجره نشستیم. مادرم گفت: «احتمال دارد که این مرد، آدم حقهباز و یا آنکه آدم خوبی باشد، ولی در هر حال شما باید توجه او را بیشتر به خود جلب کنید.» من گفتم: «شما اشتباه میکنید مادر، او حقهباز نیست.»
«واریا» خیلی ناراحت است، خیال میکند که من جلو سعادت و نیکبختی او را سد کردهام، همچنین فکر میکند که من باعث ناراحتیاش شدهام. اما من، بهنظر خودم هیچ گناهی ندارم، زیرا مرد مو سیاه به «واریا» توجهی نمیکند بلکه به من علاقه دارد. نزدیکهای عصر یادداشتی نوشتم و بهطرف مرد مو سیاه پرتاب کردم... او یادداشت را برداشت و خواند. اما او خیلی حقهباز است زیرا از توی جیبش تکهای گچ خارج کرد و روی آستین کتش با حروف درشتی نوشت: «حالا نه» او چند دقیقه جلو پنجره پرسه زد بعد به پیادهرو مقابل رفت، با گچ روی دیوار نوشت: «با پیشنهادتان موافقم. اما حالا نه» پس از آنکه نوشته او را روی دیوار خواندم، او با سرعت آنرا پاک کرد. نمیدانم چرا قلبم اینچنین با شدت به تپش افتاده است؟
امروز خواهرم «واریا» از شدت حسد و ناراحتی با نوک آرنجش سقلمهای شدید و دردآور به سینهام زد. بنظر من او دختر منحوس و کثیفی است. او قلبی انباشته از حسادت دارد. امروز هم مانند روزهای قبل، مرد مو سیاه مقابل پنجره قدم میزد. او حتی چند دفعه پنجره اتاق مرا به «آجان» محله نشان داد و چند دقیقهای با او به صحبت مشغول شد. شاید او از من در نزد «آجان» تعریف و تمجید مینمود و شاید هم میخواست حقهای سوار کند یا اینکه میخواست با وعده وعیدهای خود نظر «آجان» را نسبت به خود خوشبین نماید... امان از دست این مردها... شما مردها بیاندازه بدجنس و حقهباز و ستمگر هستید. اما در عین حال که بدجنس و ستمگر هستید، موجودی پرستیدنی و بینظیر نیز میباشید.
دیشب برادرم از مسافرت آمد، اما قبل از آنکه بتواند به رختخواب برود، از طرف کلانتر توقیف و محبوس گردید.
آن مرد رذل پست، کثافت و ناکس. تازه متوجه شدهام که در این مدت نه بخاطر من جلو پنجره میآمد و نه بخاطر «واریا» بلکه او برای دستگیری برادرم که پول ادارهای را به سرقت برده بود به آنجا میآمد و کشیک میکشید. اتفاقا امروز هم مرد مو سیاه را جلو پنجره دیدم. چند لحظه توی خیابان قدم زد و پس از آنکه خیابان خلوت شد روی دیوار نوشت: «از امروز دیگر کاری ندارم و به فرمان شما هستم». از شدت عصبانیت برای او شکلکی درآوردم و زبانم را نشان دادم... حیوان کثیف، رذل پست.
